در تصاویر زیر بخشی از از مراسم زنجیر زنی و عزاداری روز تاسوعا در روستا رو مشاهده میکنید. هر ساله در روز تاسوعا هیئت عزاداری صبح میهمان برنامه عزاداری روستای شورگشت هست و بعد الظهر هم خود هیئت زنجیر زنی روستا تا سر مزار شهدا عزاداری کرده و نهایتا به مسجد برمی گردد.التماس دعا
برای مشاهده تصاویر بیشتر به ادامه مطلب( بیشتر بخوانید) رجوع کنید.
دوباره خداوند لطفش را شامل حال ما نمود و با باریدن برف تمام روستا سفید پوش شد.یه روز برفی خیلی زیبا رو با دوستان کنار هم تجربه کردیم.
در زمان های قدیم، مردمان روستا به وقت باریدن برف با مساعد بودن هوا ، برای شکار کبک به اطراف روستا و کوه ها می رفتند و ضمن تفریح کبک هم شکار می کردند.
وقتی همه جوان های روستا با هم به کوه می رفتند، صدای پژواک خنده ها و بگو بخند هایشان گوش اندوه را کر و تمام دشت ها را هم خوان خود می کرد.پیاده روی های طولانی و چای آتشی در میان سرمای نازک طیبعت، گرما بخش وجود همه بود.
امروز هم به رسم آن روز ها جوانان روستا به صورت نمادین برای شکار کبک راهی دشت ها شدند و یک بار دیگر برگی از خاطراتی که از قدیم شنیده بودم برایم نمایان شد. اما فرقی داشت که این بار نه شکار کبک بلکه برای تفریح و یادآوری خاطرات سبز آن روزها بود.
شمار زیادی ار افراد در این پیاده روی شرکت کردند که در تصاویر زیر به نمایش در آمده است.این پیاده روی از روستا تا نزدیک به دولت آباد ادامه داشت.اگرخاطراتی در این زمینه دارد لطفا در قسمت نظرات ذکر کنید تا برای نمایش عموم قرا گیرد.
برای مشاهده تصاویر بیشتر لطفا به ادامه مطلب رجوع کنید.
با سلام اینجا کوچه باغ و مابین باغ عمو جعفر و عمو شاه محمد میباشد.
پاسخ مدیر وبلاگ:
سلام بر شما دوست عزیز
با تشکر از پاسخ و بازدید زیباتون.
درسته، اینجا همونجاس و من یادمه غروب ها وقتی این جوی ها پر آب و در امتداد مسیر، راهی زمین های مردم می شد، از از باغ عمو جعفر سیب های سبزی همراه خود هدیه می آورد که مزه آن سیب های کال هنوز هم برایم یادآور زیباترین لحظات کودکیم است.
کسی چه میداند، شاید عمو جعفر ، این مرد مهربان، خودش سیب ها را در مسیر آب قرار میداد تا کام لحظات خندان کودکی من و دوستانم راشیرین تر کند و شاید باد از طرف خداوند مامور چنین کاری بود.
خوب یادمه کفش های جفت شده کنار جوی آب و پاهایی که تا زانو زیر آب بود و در مسیری مخالف آب با کشاکش جریان آب عشق بازی میکرد.خنده هایی که تمام کوچه باغ را پر میکرد وقتی حسن (دوستم) دنبالم بود تا مرا هم آغوش آب کند و صدای گفتگوی گرم نسیم با برگ درختان و صدای راز و نیاز غروب هنگام گنجشکان با خدا...
نگاه عابرانی که با حسرت و لبخند بر لب به ما خیره و گذر میکردند و سرمای نازک آب که با حرارت خواهش آن روز ها گفتگو داشت.
همه و همه ی آن لحظات ناب کودکی یادش بخیر..
کوچه باغ و درختان کهن سالش سندی است برای اثبات اصیل بودن خاطرات سبز کودکی مان و کاش فقط یک بار دیگه، نه برای یک روز،نه برای ساعاتی، بلکه برای لحظاتی برگردیم به دوران کودکی و با شوق و ذوقی فراتر از زمان کودکی مان بدویم به دنبال سیب های غلت زنان در مسیر آب و صدای خنده هایمان را چنان بلند کنیم که زمان از شوق، لبخند به لب به تماشا بنشیند و چشمانش را ببندد و با خوابی عمیق از حرکت باز ایستد.آنگاه من و دوستانم برای همیشه در کودکی مان شادمان بمانیم...
همین چند روز پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد که همه ما رو ناراحت کرد.درخت کهن سالی که برای همه ما سرشار از خاطره و سرشار از مهربانی بود بر اثر طوفان ریشه هایاش زمین خاکی را وداع گفت.
این درخت توت که هر ساله پر بار بود و سایه مهربونش همیشه رو سر اهالی روستا، الان بازم داره مهربونی خودشو نشون میده و از چوب تنه خودش بخشش میکنه برای هیزم مورد نیاز مراسم در روستا.
اگه این درخت شروع به حرف زدن کنه سینه پرحرفی داره که نشون از ادم هایی میده که الان پیش ما نیستن و یا خاطرات بچه هایی که ازش بالا رفتن برای خوردن توت و یا پرنده هایی که روش لانه ساختن.نمیدونم، هر چی هست بدون خیلی دوستت داریم درخت عزیز و جای خالی نبودنت همیشه احساس خواهد شد.
کاش خیلی از ما آدم ها مهربونی رو از این درخت کهنسال یاد بگیریم.